پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۰۹

دوست من! آنچه می نمایم،نیستم.آنچه هست لباسی است که بر تن می کنم تا مرا از سوالات تو و تو را از کوتاهی و اهمال من محافظت کند.
دوست من! آن من دیگرم، در خانه ای از سکوت زندگی می کند،و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند، غیر قابل درک و دست نیافتنی.نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام می دهم اعتماد، که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا،و رفتار من چیزی نیست، جز آرزوهای تو در عمل.
وقتی می گویی: باد از جانب غرب می وزد، می گویم:آری، از سوی غرب می وزد، زیرا نمی خواهم بدانی که فکر من باد نیست که به دریاست. تو نمی توانی اندیشه در یای ام را بفهمی، من نیز نمی خواهم آن را دریابی. من در آن دریا تنها خواهم بود.
دوست من! وقتی تو با روز هستی،من با شب هستم،و حتی آن هنگام نیز، از صلاه ظهر سخن می گویم که بر فراز تپه ها می رقصد،و از سایه ارغوانی می گویم که تمامی دره ها را فرا گرفته است. تو آوازهای شبانه مرا نمی شنوی و بال های پرواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی،و من نیز لحظه ای نمی خواهم تو آن ها را ببینی یا بشنوی. من با شب تنها خواهم بود.
وقتی تو به بهشت جاویدان فرا می روی،من به جهنم فرود می آیم. آن هنگام، تو از سوی خلیج گذر ناپذیر، مرا می گویی: رفیق همراهمو همدمم و من نیز تو را پاسخ خواهم داد: همدم من،رفیق همراهم. زیرا نمی خواهم تو جهنم را ببینی، شعله، دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ مشامت را پر خواهد کرد. من در جهنم تنها خواهم بود.
دوست من! تو خوب،هوشیار و فرزانه ای. نه! تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم. و اکنون من دیوانه هستم، اما دیوانگی ام را می پوشانم. من در دیوانگی تنها خواهم بود.دوست من! تو نیستی، اما چگونه می توانم این را به تو بفهمانم؟ راه من، راه تو نیست، اما باز هم قدم می زنیم، دست در دست.
جبران خلیل جبران.

یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوی خورشید حقیقت باید.
وقتی از جنگلِ گم پا نهادی بیرون
و رها گشتی از آن گره کور گمار
آبشاری از نور بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگل کور!
هستی روشن دشت
آشکارا بادت!
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت!
ه.ا.سایه

پنجشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۹


و سهراب اندوهگین و ماتمزده به دژ باز می گردد. او اگرچه می داند که

هرگز دیگر بار گرد آفرید را نخواهد،

دید اما دلیری و بی باکی آن بانوی بی مانند را می ستاید و با خویش پیمان

می بندد که نام و یاد او را تا همیشه

در دل زنده نگهدارد....

پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۹

بی همگان به سر شود/بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم / جای دگر نمی شود

دوشنبه ۲۷ آوریل ۲۰۰۹



خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می داند

که باد بی نفس است

و باغ تصویری ست

پرنده در قفس خویش

خواب می بیند.
از: ه.ا.سایه

یکشنبه ۲۶ آوریل ۲۰۰۹

آغاز

کوله پشتم را ببند
که فردا صبحگاهان بر فراز قله برفی
وعده دارم با خورشید
کوله پشتم را ببند
که من از دره پردرد انسانها
دلم از درد لبریز است
کوله پشتم را ببند
سفر تا اوج پرشکوه قله دارم
که آنها یاد آوران صبح میعا دند
کوله پشتم را ببند
که من از دامن کوه وخورشید وآسمان
برایت کوله باری از شقایق خواهم چید.