۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه


راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوی خورشید حقیقت باید.
وقتی از جنگلِ گم پا نهادی بیرون
و رها گشتی از آن گره کور گمار
آبشاری از نور بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگل کور!
هستی روشن دشت
آشکارا بادت!
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت!
ه.ا.سایه